لینک های دسترسی

پسری با لباس آبی


پسری با پیراهن آبی از چشمان یک عکاس

پسری با پیراهن آبی از چشمان یک عکاس

یکی از تصاویر همیشه حاضر در افغانستان که عساکر امریکایی همواره شاهد آن استند، چشمان نظاره گر اطفال افغان است که در موقع عبور کاروان های نظامی از قرات شان، آنان را تعقیب میکنند. این اطفال در حالیکه بسیار نزدیک به خارجیان می ایستند، خاموشانه آنان را تماشا میکنند.

عساکر سعی زیاد میکنند تا این چشمان معصوم را نادیده بگیرند و به راه شان ادامه دهند و اگر عسکری به اطفال افغان نزدیک شود، و یا بخواهد با آنان صحبت کند، کودکان خجالت زده میشوند.

نویسنده مطلب میگوید به حیث عکاس که با عساکر همراه است من بیشتر نمایان هستم، زیرا کودکان به دیدن عساکر عادت کرده اند ولی من لباس متفاوت بر تن داشته و وسایلی را با خود حمل میکنم که اکثر شان هرگز ندیده اند یعنی کمره هایم. عکاس میگوید این سفر ها برعلاوه جالب بودن برایم ناراحت کننده هم است زیرا وقتی میخواهم عکس اطفالی را که با عساکر تماس می گیرند بگیرم، یا توجه شان به من جلب میشود و یا اینکه پا به فرار می گذارند.

دخترک نیمه جوانی که یک طفل خردسال را در بازو داشت و به جانب چاه آب روانه بود، به من و کمره ام نگاه میکند، و یک دخترک دیگر آب می کشد. گروهی از اطفال که در نزدیکی بازی میکردند تا متوجه میشوند که میخواهم عکس شان را بگیرم در عقب یک پایه برق خود را پنهان می کنند. این گروه از اطفال منتظر بودند تا ساچمه های را که در جریان یک زد و خورد کوتاه مسلحانه به زمین افتاده بود بردارند. آنان در جریان این جنگ و سر و صدای تفنگ و ماشین دار اصلاً هراسی نداشتند اما وقتی یک کمره را میبینند فوراً صورت خود را پنهان میکنند.

اما، یک پسرک کوچک در جریان این زد و خورد با شورشیان توجه ام را جلب نمود که روی دیوار نشسته بود و مرا ندیده بود. من در کنار جگرن کنت راو که با چند تن از بزرگان قریه صحبت میکرد، ایستاده بودم که متوجه این پسرک شدم.

اما، این پسرک کوچک در جریان این زد و خورد با شورشیان توجه ام را جلب کرد که روی دیوار نشسته بود و مرا ندیده بود. من در کنار جگرن کنت ایستاده بودم که از گوشه چشمم متوجه این بچه گگ شدم که لباس آبی به تن داشت و رفتار و حرکاتش از دیگر اطفال متفاوت بود.

او که یک چشمش ورم کرده بود، ایستاده نشد که به من نگاه کند و یا به جانب چندین طفل دیگر که وی را احاطه کرده بودند برود بلکه مستقیم و سریع به جانب یک سوراخ رفت و به زمین نشست.

به نظر میرسد که دوست دارد به جای بودن با دیگر اطفال، باخودش خلوت کند.

پسرک لباس آبی، بعد از نشستن بر زمین، خریطه های خالی پلاستیکی خوراک آماده عساکر را گرفته و پای های خود را در آن داخل کرد تا به حیث کفش از آن استفاده کند.

واقعاً که این طفل متفاوت بود در این جریان بازهم او توجهی به من نکرد که از او عکس می گرفتم. وقتی پاپوش هایش بسته شد شروع به بازی با تشله های کرد که از جیب خود بیرون کرده بود.

یک کمی به عساکر نگاه کرد و معلوم میشد که سعی میکند از دیگر اطفال دور باشد. من پیش خود فکر کردم که شاید یک طفل یتیم خیابانی باشد و یا شاید هم سر پناه نداشته باشد. باوجودیکه معلوم میشد دوستانی ندارد ولی از اینکه در آنجا بود، خوشحال به نظر میرسید. نمی دانستم از کی سوال کنم.

یک لحظه چشمانم از او کنده شد و به جانب جگرن راو نگاه کردم که با چند تن از مردم محل صحبت می کرد، دیدم که پسرک آبی پوش از جا بلند شد در عین زمان فیته ای که به شلوارش بسته بود باز شد و شلوار به زمین افتاد.

بعضی از اطفال دیگر شروع به خنده و شوخی با وی کردند. پسرک به جانب دیواری رفت که از آن پائین آمده بود تا خریظه های خوراکه عساکر امریکایی را از به آن طرف دیوار پرتاپ کند. بعد با پای برهنه و در حالیکه شلوار خود را با دست بالا گرفته بود، به جانب ما آمد.

پسرک آبی پوش لغزیده لغزیده از دیوار پائین شد و داخل جاده شد و به طرف بزرگان قریه که با عساکر صحبت می کردند، آمد. وی مستقیم به یکی از آنان نزدیک شد و شانه اش را فشار داد، مرد قریه بدون آنکه صحبتش را با عساکر قطع کند، بند شلوار پسرک را محکم کرد و به رویش خندید. چنان این عمل طبیعی بود انگار که بار بار این عمل را نموده باشد. پسرک آبی پوش دویده به جانب زمین های خود رفت و من دیگر او را ندیدم.

بعد از آنکه صحبت مردان قریه با عساکر تمام شد من از ترجمان ما خواستم که از پدر این پسرک اسمش را بپرسد وی گفت نامش شیرا است و چشمش را زنبور گزیده است. چقدر خوشحال شدم که این پسرک پدر دارد، خانه دارد و کسی است که از وی مواظبت کند. متوجه شدم که حتی در زمان جنگ که اطفال به جز آتش و توپ و تفنگ چیز دیگری را نمی بینند، عشق هنوز وجود دارد.

افغان ها سعی میکنند برای خود زندگی بسازند. من ندیدم که آنان طرفدار امریکا و یا طرفدار طالبان باشند، اما مردمی هستند که در بین گروه های مختلف گیر مانده و فقط می کوشند راحتی خانواده های خود را به یک شکلی فراهم کنند. امیدوارم شیرا زندگی دراز و با مسرتی داشته و قصه های عساکر امریکایی را که از قریه اش دیدن می کردند به فرزندان خود بازگو کند.

XS
SM
MD
LG